جملات عرفانی وعاشقانه

من این وبلاگ رو مخصوص افرادی درست کردم که دنبال اینن که حرف دلشون رو تو جملات پیدا کنند

من یک دختــــــرم...

من یک دختــــــرم...

نگاه به صدا و بدن ظریفم نکن!!

اگر بخواهم؛

تمام هویت مردانه ات را به اتش خواهم کشید



من یک دخترم:با احساسات دخترانه ... سختم نکنید!

من یک دخترم:مهربانم ... سنگم نکنید!

من یک دخترم:ساده ام ... پیچیده ام نکنید!

من یک دخترم:عشق واندیشه درجانم است...مسخره ام نکنید!



دخترانه گی هایم لطیفند،

با زبری مردانگی هایت خراششان نده!

دخترانه گی هایم نیاز به مردانگی هایت ندارند؛

برو مردانگی هایت را

با زنانگی های یکی دیگر ارضا کن...!


 

کاش شعور یک عده برسه

نر بودن یک جنسیت است 

ومرد بودن یک هویت؛

زیادند دخترانی که نر نیستند 

ولی خیلی مرد هستن ...!



زنها نمک زندگی اند...

اگر نباشند مردها می گندند

به سلامتی هر چی نمکه



دختری نباش که به یه مرد نیاز داره

 

دختری باش که مرد به اون نیاز داره


این دو خیلی با هم متفاوتند...

 

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 13:27 ] [ Hamila ] [ ]

بیا سعی کنیم بهترین هم باشیم!

من ی دخترم

اگه خودمو لوس نکنم
اگه باهات قهر نکنم و ناز نکنم
اگه وقتی چشات میچرخه از حسودی دیونه نشم
اگه از نظر دادنات خوشحال نشم
اگه به خاطر تو به خودم نرسم
اگه سر به سرت نذارم
اگه برات گریه نکنم
اگه وقتی پاستیل میبینم پیرهنتو نکشم
اگه لب و لوچه آویزون نکنم تا بغلم کنی
اگه بهت نگم آقامون
اگه برات مظلوم بازی درنیارم
اگه از سرو کولت نرم بالا
اگه برات عشوه نیام
اگه گوشتو نپیچونم و نگم تو فقط مال منی
اگه ناغافل دستاتو نگیرم
اگه وقتی کار بدی کردم با ترس بهت نگم
اگه لج بازی نکنم
اگه ...
اون موقع که تو دیگه دیوونم و عاشقم نمیشی!
تو عاشق اینی که من یه خانم کامل باشم!خانم تو!
اممما!!!
تو پسری!
اگه برام غیرتی نشی
اگه روم حساس نباشی
اگه ته ریش نداشته باشی
اگه باهام مهربون نباشی
اگه بهم اخمای کوچولو نکنی
اگه وقتی شالم رفت عقب نگی اونو بکش جلو
اگه دستمو محکم نگیری
اگه نگی هرکاری کردی راست بگو تا ببخشمت
اگه سر به سرم نذاری
اگه قربون صدقم نری
اگه نگرانم نشی
اگه بهم نگی عروسک من
اگه نگی من مهمم که میگم خوبی
اگه...
اونوقت منم دیوونه و عاشق تو نمیشم تا اونکارارو برات نمیکنم!من تورو مرد میخوام!مرد تو!
پس بیا و مرد باش!
ابرو برندار!دماغت عمل نکن!
لوس حرف نزن!
من و تو همون آدم و حواییم!بیا جاهامونو عوض نکنیم!
من لطافت نگه میدارم تو صلابت
تو نگاهتو نگه دار منم نجابتمو
بیا سعی کنیم بهترین هم باشیم!
من بهترین دختر واسه تو!
تو بهترین پسر واسه من!
میدونم شاید نشه حداقل سعی که میشه کرد!
قبول؟؟
[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 13:0 ] [ Hamila ] [ ]

دیوونگی یعنی :

 

عکسشو تو گوشیت هی نگاه  کنی . واسه بار هزارم ....

 

انگار تا حالا ندیدیش ....!

 

بوسش کنی محکم مث دیوونه ها ....!!

 

بگی خب آخه دلم همش یه ذره میشه برات ....

 

بغض کنی و زرتی اشکات بریزه ....

 

شمارشو با ذوق بگیری شاید اینبار جوابتو داد .....

 

شاید با مهربونی بگه جونم ....

 

باز همین صدای مسخره تو گوشت بپیچه :

 

مشترک مورد نظر پاسخگو نمیباشد ....

 

لطفا مجددا  " بـمـیریـد " ......

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 12:50 ] [ Hamila ] [ ]

يه دعا از ته دل‌

خدايا !!!


حرفي‌ نيست... فقط يه دعا از ته دل‌ :
.
.
.
....
.
.
.
.
هيچکسي رو اونقدر تنها نکن که بخواد تنهاييش رو با اينترنت پر کنه 

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 12:43 ] [ Hamila ] [ ]

 

به سلامتی کسی که نور شبانه گوشی شو  تحمل میکنه

 

چشاشو از درد و خواب به هم فشار میده

 

اما بیدار میمونه تا عشقش حرفای نگفته شو بزنه حتی چرت و پرت

ولی تو بخواب مخاطب خاص من که بی هوا شب بخیر میگی وسط یه دنیا

 

  حرفای نگفته ام

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 12:38 ] [ Hamila ] [ ]

به سلامتی پسری که...

به سلامتی پسری که به دوست دخترش میگه:

 

من فرق دارم...

 

توجمع باید پیش من بشینی...

 

همکارمه.همکلاسیمه.دوست پسر دوستمه.داداشیمه.رانندمه.سگمه.از اینا نداریم.

تو فقط منو میشناسی

 

تصادفی ببینم کسی مزاحمت شده جلو چشمات تیکه

پارش میکنم.ولی رسیدم خونه با توام کار دارم

 

نمیخواد وقتی قرار داریم خودتو واسم بزک دوزک کنی

موقعی که انتخابت میکردم کور نبودم دیدم خوشگلی...

 

مسئولیت مالی زندگی به عهده ی منه

شما کارتو واسه تفریح خودت برو.

پولشم ببربریز تو جوب.من پیگیری نمیکنم

 

گوشیت پسورد داره؟

پسوردشو من انتخاب میکنم.

 

ما حریم شخصی نداریم.من از همه چیت با خبرم

 

وقتی میگم با فلان دوستت نگرد بار دوم نمیشنوی.

با همون دوستت میری منم فراموش میکنی

 

ساپورت بپوشی عین بند کفش گره ت میزنم بهم

 

دوستم خوشمزه بازی واست در اوورد نمیخندی

 

سخته با من بودن؟؟؟؟؟؟

عوضش تو منطقه ی من ازادانه بچرخ.

خوشحال باش

زندگی کن

هیچ کفتاری سمتت نمیاد...

چون یه شیر پشتته..................

 

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 12:27 ] [ Hamila ] [ ]

بــه ســلامـتــی مــــن...

بــه ســلامـتــی مــــن...

 

منـی کــه الان دلـــم واســه یـــه بــی مـعـرفــت تـنـگـــه...

 

مـنــی کــه بـغـضـمــو جـلــو هــمــه قـــورت مـیـدم,

 

 

 

کــه یــه وقــت گـریــه نـکـنــم...

 

مـنـی کـــه هــر آهـنـگــی گــوش مـیـدم,

 

 

فـقــط یــــاد یــه نـفـر مـی افـتـم...

 

مــنـی کـــه تــا مـیـام حـــرف بــزنــم و کـــاری کـنــم

 

 

سـریـع مـیگـم:بـیـخـیــال...

 

مــنـی کـــه شـبــا از تـنـهایــی و بـــی رویــا بـــودن,

 

 

بــا هـدفـــون تــو گـوشم مـیـخوابــم...

 

مــنـی کــــه ایــن روزا تــو دنــیــای مـجـــازی غـــرق شــــدم...

 

مــنـی کـــه حــتــی دیـگـــه نــمــیدونــم چـــه مـرگـمــه,

 

 

و چــه ریـخـتــی بـایـــدخــودمــوخـالــی کنـــم...

 

مــنـی کـــه نــامــردی رو در حــقـم تـمـوم کـــردن,

 

و هــنــوزم دلـــم بـلــد نـیـســت نـبـخـشـتــشون...

 

آره رفــیــق...

 

بــــــه ســـلامــتـــی مـــن. مــنــی کـــه حــال و روزم

 

شــدیــد طــوفــانـیـــه...

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 12:24 ] [ Hamila ] [ ]

من فقط اونو می خوااااام......‼‼

ببین...!!

 

برو.....خب؟


من که نمیگم وایسا....


من که نمیگم مال من شو......


''فقط جواب یه سؤالمو بده بعد برو''!!


اون روزای اول گوشیت دست کی بود؟؟؟!!!


آخه خیلی قشنگ می نوشت.....


برو گوشیتو بده به همون آدم....


من فقط اونو می خوااااام......‼‼

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 12:21 ] [ Hamila ] [ ]

دوستان شما بنویسید....

این پست را ســــــکوت می کنم تو بنویس ! 



تـو بنویس ... 



از دلتنگی هایت، از دردهایت ، از حرف هایت ... 


از هرچه دلت می گوید ! 



بنویس برایم...



دوستان شما بنویسید

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 16:1 ] [ Hamila ] [ ]

کدامیک؟

کدامیک از ما بدجنس تریم؟


من؟


که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟


یا تو؟


که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟


بدجنس!!


کدامیک بچه تریم؟


من؟


که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟


یا تو؟


که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟


کدامیک عاشق تریم؟


من؟


که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود؟


یا تو؟


که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می کند؟


کدامیک بازیگوش تریم؟


من؟


که دلم بازیچه بازی موهایت در نسیم هر لحظه بهشوق بوییدن زلفت می

تپد؟


یا تو؟


که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟


… ها؟! …کدامیک؟ 

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 15:57 ] [ Hamila ] [ ]

مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!

بـاران کـه بـاریــد... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه!!!

خـورشـیـد کـه تـابـیـد... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!

اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!


او کـه رفـت،

نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 15:56 ] [ Hamila ] [ ]

طوری نمی شود فردا بدون مــــــن !!!

دیدی که سخــــت نیســـــت تنها بدون مــــــــــن ؟!! 

 
دیدی صبح می شود شب ها بدون مـــــــــن !! 


این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند… 


فرقی نمی کند با مــــــن …بدون مــــــن…


دیــــــروز گر چه ســـــــخت امروزم هم گذشت …!!! 


طوری نمی شود فردا بدون مــــــن !!! هه

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 15:52 ] [ Hamila ] [ ]

گاهی....

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... 


گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می

کنی ... 


گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... 


 گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و

حال هم که... 

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای

گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی... 

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود... 


گاهی دلگیری...شاید از خودت.

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 15:51 ] [ Hamila ] [ ]

به همین سادگی !!!

امشب آرام نشستم...

 

زل زدم به دیوار...

 

 

غرق شدم تو یه سری فکـــر...

 

 

شایدم رویـــا نمی دونم ...

 

تا به خودم اومدم دیدم صورتم خیس شده ....

 

به همین سادگی !!!

 

 

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 15:50 ] [ Hamila ] [ ]

" کجایـی نگران شدم "

چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی کسـی زیــر ایـن گنــبد کبــود 

انتظــارت را میـکشـــــد چــه شیرین اســـــت 

طعــم پیامکی کــه میگـــوید :
 
" کجایـی نگران شدم "

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 15:44 ] [ Hamila ] [ ]

اگر می فهمیدی...

شاید آرام تــر می شدم 


فقــط و فقـــط… 


اگر می فهمیدی ، 


حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی 


نوشته نشده اند !!!

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 15:41 ] [ Hamila ] [ ]

دارم فکر میکنم...

دارم فکر میکنم...

کسی که با رفتنش خوشبختی رو ازت می گیره

چه جوری می تونه بهت بگه

روزی هزار باربرات ارزوی خوشبختی می کنم 

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 15:40 ] [ Hamila ] [ ]

دوستت دارم...

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم

 

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد

 

به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم

 

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند...

[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 21:18 ] [ Hamila ] [ ]

برگ پاییزی....

راهی جز سقوط ندارد برگ پاییزی....

 

وقتی میداند درخت...

 

عشق برگ تازه ای در سر دارد....

 

[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 21:17 ] [ Hamila ] [ ]

سلام کن به عمو !

غصه هیچوقت سراغ من نمیاد 

 

هیچوقت

 

در واقع هیچوقت نرفته که بخواد بیاد الانم اینجاست ….

 

سلام کن به عمو !

[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 21:7 ] [ Hamila ] [ ]

شرمنده دوستان

سلام به همگی.

 

شرمنده ک سر نمیزنم و ب نظرات ج نمیدم.ولی قول میدم بعدا جبران کنم.

 

ممنون از همگی.

[ دوشنبه شانزدهم تیر 1393 ] [ 22:5 ] [ Hamila ] [ ]

شاد بنویس

میگویند شاد بنویس....

 

نوشته هایت درد دارد و من یاد مردی میوفتم که با ویالونش گوشه 

 

خیابونشاد میزند.....

 

اما با چشمای خیس....

 

[ چهارشنبه ششم فروردین 1393 ] [ 21:41 ] [ Hamila ] [ ]

این روزا حس میکنم جایی را تنگ کرده ام....

 

جایی در قلب تو برای امدن دیگری....

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 15:38 ] [ Hamila ] [ ]

چه کسی می دونه عشق چیه؟

سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:26 ] [ Hamila ] [ ]

عروسک....

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم.

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:20 ] [ Hamila ] [ ]

هیچوقت حرفاشو باور نكردم...

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با

تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبرینبود..دختر با خودش

میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطرمن خودتو فدا كنی..ولی این بود اون

حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگههیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی

نفهمید...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگراننباشید پیوند قلبتون

با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برایشماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشتهشده بود:

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهتسر نزدم چون

میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كاروانجام بدم..امیدوارم عملت

موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش

گفت چراهیچوقت حرفاشو باور نكردم...

 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:17 ] [ Hamila ] [ ]

راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ...

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر

 تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و


 «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در


 تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،


داستان کوتاهی تعریف کرد:


یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل


 رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و


 شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی


 برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین


 حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان


 فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه


 های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید :


 آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟


بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب


 داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب


 مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››


قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می


 دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن


 لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین


 و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:14 ] [ Hamila ] [ ]

دوستی که تا نداره....

با یک شکلات شروع شد....
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:6 ] [ Hamila ] [ ]

شب نحس....

"بخونیدش حتما"

خیلی قشنگه نظر یادتون نره ها.......


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 16:36 ] [ Hamila ] [ ]

دلم آسمان “جمعه” است ...

دلم آسمان “جمعه” است ، می گیرد و نمی بارد !

[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 16:18 ] [ Hamila ] [ ]