X
تبلیغات
جملات عرفانی وعاشقانه

جملات عرفانی وعاشقانه

من این وبلاگ رو مخصوص افرادی درست کردم که دنبال اینن که حرف دلشون رو تو جملات پیدا کنند

شاد بنویس

میگویند شاد بنویس....

نوشته هایت درد دارد و من یاد مردی میوفتم که با ویالونش گوشه خیابون شاد میزند.....

اما با چشمای خیس....

[ چهارشنبه ششم فروردین 1393 ] [ 21:41 ] [ Hamila ] [ ]

این روزا حس میکنم جایی را تنگ کرده ام....

جایی در قلب تو برای امدن دیگری....

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 15:38 ] [ Hamila ] [ ]

چه کسی می دونه عشق چیه؟

سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردندناگهان لنا یکی

 از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3

 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید ، بغض لنا ترکید و

 شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت: عشق...


ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟


معلم مکث کردو جواب داد: خوب نه ولی الان دارم از تو می پرسم


لنا گفت: بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی


 شفاهیشو حفظ کنید....


من شخصی رو دوست داشتم و دارم ، از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که


 نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی


 سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه.


گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از

 هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل

ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های


 یواشکی ، ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و


 هر کاری برای هم می کردیم...


من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن ، عشق یعنی توی سردترین


 هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی ، عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست


 بدی ، عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری.


اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشقه من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به


 پدرم موضوع رو گفت....


پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی


 پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشقه منو بزنه ولی من طاقت نداشتم ، نمی


 تونستم ببینم پدرم عشقه منو می زنه....


رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن ، خواهش می کنم بذار بره


بعد بهش اشاره کردم که برو ، اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با


 یه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو... و اون رفت و پدرم من رو


 به رگبار کتک بستعشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی...


بعد از این موضوع عشقه من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم


 اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش


 نوشته شده بود:


لنای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم ، من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم


 ، منتظرت می مونم ، شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن


 پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم


خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش


دوستدار تو(ب.ش)


لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خوب خانم معلم گمان می کنم

 جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی


لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و

 گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان


دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن ، پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و

 دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود ، رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم

رسیدن...


لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟   خواهان کسی باش که خواهان تو باشد


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟    آغاز کسی باش که پایان تو باشد


[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:26 ] [ Hamila ] [ ]

عروسک....

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم.

 همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود

 گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!”

زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: “عروسک

 را برای کی می خواهی بخری؟” با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا

 او این کادو را برای خواهرم ببرد.” پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟” پسرک جواب داد

 خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا”

پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.

 “بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: “این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا

 فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و

 غصه می خورد.”

پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه

 نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: “می خواهی یک

 بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!” او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت:

 “فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ”

من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: “این پولها که خیلی زیاد است،حتما می

 توانی عروسک را بخری!”

پسر با شادی گفت: “آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!”

بعد رو به من کرد وگفت: “من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون

 مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟”

اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:” بله عزیزم، می توانی هر چقدر

 که دوست داری برای مادرت گل بخری.”

چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان

 کردم.

فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در

 روزنامه خوانده بودم: “کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال

 مادر او هم بسیار وخیم است.”

فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد:

 “زن جوان دیشب از دنیا رفت.”

اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به

 کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه

 گل رز سفید و یک عکس بود.

[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:20 ] [ Hamila ] [ ]

هیچوقت حرفاشو باور نكردم...

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با

 تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری

نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر

من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه

 هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران

 نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای

 شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته

 شده بود:

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت

 سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو

 انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا


هیچوقت حرفاشو باور نكردم...

[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:17 ] [ Hamila ] [ ]

راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ...

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر

 تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و


 «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در


 تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،


داستان کوتاهی تعریف کرد:


یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل


 رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و


 شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی


 برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین


 حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان


 فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه


 های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید :


 آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟


بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب


 داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب


 مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››


قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می


 دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن


 لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین


 و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:14 ] [ Hamila ] [ ]

دوستی که تا نداره....

با یک شکلات شروع شد....
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:6 ] [ Hamila ] [ ]

شب نحس....

"بخونیدش حتما"

خیلی قشنگه نظر یادتون نره ها.......


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 16:36 ] [ Hamila ] [ ]

دلم آسمان “جمعه” است ...

دلم آسمان “جمعه” است ، می گیرد و نمی بارد !

[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 16:18 ] [ Hamila ] [ ]

می فهمیدم چرا ؟

کاش میشد یک لحظه جایمان را با هم عوض کنیم شاید تو میفهمیدی چقدر بی انصافی و من می

 فهمیدم چرا ؟

[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 16:18 ] [ Hamila ] [ ]

بدترین درد اینه که یکی بمیره بعد بفهمی دوستت داشته !

بدترین درد این نیست که عشقت بمیره

بدترین درد این نیست به اونی که دوستش داری نرسی

بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه

بدترین درد اینم نیست که عاشق یکی باشی و اونم ندونه

میدونی بدترین درد جیه ؟ بدترین درد اینه که یکی بمیره بعد بفهمی دوستت داشته !

[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 16:16 ] [ Hamila ] [ ]

چقد بد که نمیتونم خوب دروغ بگم...

اونجارو نمیدونم ولی اینجا بد جوری هوا دو نفرس

 
ولی میدونی چیه؟ به درک که هوا دو نفره شده

 
تنهایی قدم زدن یه فاز دیگه میده!!!!!

 
چقد بد که نمیتونم خوب دروغ بگم...

[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 16:14 ] [ Hamila ] [ ]

دست چپ و راست را به تو اشتباه نشان میدهد....

در زندگی به هیچ کس اعتماد نکن....

ایینه باتمام یک رنگیش...

دست چپ و راست را به تو اشتباه نشان میدهد....


[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 16:11 ] [ Hamila ] [ ]

همه جا هستی...

در نوشته هایم،در خیالم،در دنیایم

تنها جایی که باید باشی و ندارمت کنارم است....

[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 16:6 ] [ Hamila ] [ ]

برگ پاییزی....

راهی جز سقوط ندارد برگ پاییزی....

وقتی میداند درخت...

عشق برگ تازه ای در سر دارد....


[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 16:3 ] [ Hamila ] [ ]

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد

به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند...

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 18:17 ] [ Hamila ] [ ]

دوره ای شده که حاضرم به جای پت باشم

اما یه دوست واقعی مثل مت داشته باشم
...
[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 18:14 ] [ Hamila ] [ ]

به او میخندد…

غـمگیـنم…


هـمانند دلـقکی که روی صحنه چشمش...


بـه عشـقش افتاد که با معشوقش...


به او میخندد…

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 18:6 ] [ Hamila ] [ ]

“دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست”

گاهی از دور میبینمت و مطمئن تر میشوم



که “دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست”



هیچ چیز...


[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 18:2 ] [ Hamila ] [ ]

نگفته تو را میخواند. ..

دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش


اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .


راه آسمان باز است ،


پر بکش


او همیشه آغوشش باز است ،


نگفته تو را میخواند. ..

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 17:57 ] [ Hamila ] [ ]

" آدم ها...."

 دیشب خدارو دیدم...



گوشه ای آرام میگریست...

 


من هم کنارش رفتم و گریستم...


 

هر دو یک درد داشتیم ...

 


" آدم ها...."


[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 17:55 ] [ Hamila ] [ ]

تو را عادلانه در آغوش میکشم...

تورا نه عاشقانه...

نه عاقلانه...

و نه حتی عاجزانه...

که تو را عادلانه در آغوش میکشم...

عدل مگر نه آن است که هر چیز سر جای خودش باشد؟؟!

[ سه شنبه هفدهم دی 1392 ] [ 16:46 ] [ Hamila ] [ ]

تلخ است ،

همه فکر کنند سرت شلوغ است ،

و تنها خودت بدانی چقدر

 تنـــهایی ...

[ سه شنبه هفدهم دی 1392 ] [ 16:44 ] [ Hamila ] [ ]

من لباس مشکی مجلسی ندارم

                                             "صرفا جهت شوخی"

دوست دخترم زنگ زده داشتم باهاش صحبت میکردم بهش میگم : من اگه بمیرم تو چیکار میکنی؟

میگه نه توروخدا این حرفا چیه میزنی دیوونه ، من لباس مشکی مجلسی ندارم....

[ سه شنبه هفدهم دی 1392 ] [ 16:43 ] [ Hamila ] [ ]

آنها حسودند!!!

ببوس مرا

 بی خیال فرشته های روی شانه هایمان

آنها حسودند!!!

[ دوشنبه شانزدهم دی 1392 ] [ 10:12 ] [ Hamila ] [ ]

حتی با یک لبخندِ عاشقانه...

اینقدر تعویض نکن...
 
به خدا گاهی میتوان رابطه ها را تعمیر کرد....

حتی با یک لبخند عاشقانه....

[ دوشنبه شانزدهم دی 1392 ] [ 10:1 ] [ Hamila ] [ ]

بهتری ؟!...

به سلامتیه اونی که تو عصبانیت خواست آرومم کنه....

هر چی از دهنم درومد بهش گفتم....

آخرش فقط گفت : بهتری ؟! 

[ دوشنبه شانزدهم دی 1392 ] [ 9:58 ] [ Hamila ] [ ]

وقتی دلت به موندن کنارش شک داره،حق نداری بهش بگی عشقم .

وقتی از دوست داشتن کسی مطمئن نیستی،حق نداری دستاشو بگیری که به دستات عادتش بدی...

وقتی کسی رو سهم خودت نمی دونی،حق نداری پیچ و تاب بدنش رو زیر و رو کنی ...

وقتیموندنی نیستی،حق نداری از آینده ای خوش باهاش حرف بزنی و براش رویا بسازی ... 

وقتی دلت به موندن کنارش شک داره،حق نداری بهش بگی عشقم .


[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ] [ 20:14 ] [ Hamila ] [ ]

دیوونه منکه باهاتم.....

بعضی وقتا دوست دارم کنارم باشی....

محکم بغلم کنی.....

بذاری اروم گریه کنم....

راحت بشم

بعد آهسته تو گوشم بگی....


دیوونه منکه باهاتم.....

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ] [ 20:12 ] [ Hamila ] [ ]

من…!

مرا که میشنـاسی؟! خودمم

کسی شبیه هیچکس!

کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی

مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر 

اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!!

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ] [ 19:46 ] [ Hamila ] [ ]